تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

sokoote-shab61.blogfa.com

من تو را به کسی هدیه می دهم

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟

 نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورت را شکسته بودی...

کاش می فهمیدی عاشقانه دوستت دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 10:55  توسط سمیه  | 

سلام به دوستان گلم

ممنون که به تنهایی من سر می زنید

ببخشید که نتونسم بهتون سر بزنم  و مطالب رو آپدیت کنم.

ان شاالله مشکلاتم حل بشه حتما میام.

شرمنده همه دوستان گل هستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 19:19  توسط سمیه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 10:19  توسط سمیه  | 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود

اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود

تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت

عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد در زندگي

پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 19:45  توسط سمیه  | 

کاش عشق ادم بزرگها هم مثل عشق این کودک پاک بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 18:30  توسط سمیه  | 

نامه ای برای تو... ای بی وفا

سلام عزیزم..

میخوام یه نامه واست بنویسم تا شاید یه روزی از اینجا بگذری و ببینی که چقدر دوست داشتمو تو نفهمیدی٬شاید هم فهمیدی ولی به روی خودت نیاوردی نمیدونم....

تو جوری رفتی که هیچ فرصتی واسه گفتن حرفهای من نذاشتی

هنوزم که هنوزه به امید دیدن دوباره تو میرم کنار دریا تا شاید از سفر برگردی.....

مثل بچه ها خودمو گول میزنم که بازم میای دریغ از اینکه فکر کنم  رفتی و مال یکی دیگه  شدی

نمیدونی چقدر دلم هوای چشمات که وقتی نگام میکردی و به من میگفتی (فقط مال خودمی)

کرده..

 تو عاشق نبودی و نمیدونی چه حس قشنگیه وقتی کنار معشوقت باشی و چه حس بدیه وقتی بدونی کسی رو که دوست داری بهش نمیرسی..

همیشه با خودم میگم اگه برگرده براش بهترین میشم٬اگه برگرده دنیاشو قشنگ میکنم٬اگه برگرده چی میشه؟!

پرنده قشنگ من برگرد٬

مگه من چی کم گذاشتم که ترکم کردی؟

جز این بود که کاری میکردم که همه حسرت من و تو رو میخوردن؟

همیشه به یاد اون روزا گریه میکنم

تمام خاطرات اون روزا رو نوشتم و همیشه مرور میکنم٬خاطرات تلخ و شیرین که با هم داشتیم یادته؟

شاید تو هیچی از من یادت نباشه ولی من تمام اون خاطرات و نوشته ها رو از بر شدم

میدونم هیچ سراغی از من نمیگیری حتی اسمم یادت رفته ولی بدون با اینکه چند سال گذشته من حتی چشمات از یادم نرفته..

همیشه از خدا میخوام برای یکبار هم که شده تورو ببینم ٬میدونم نمیتونم تحمل کنم و با دیدنت ضربان قلبم تند میشه ولی همیشه دعا میکنم که حتی برای یه لحظه کوتاه تورو ببینم...

کاش میشد فقط یه شب بیام تو خوابت

بیامو بگم چرا رفتی ؟مگه چیکار کرده بودم؟

چه گناه بزرگی مرتکب شده بودم که اینجوری رفتی؟

اگه بهم میگفتی که دیگه نمیخوام با تو باشم من راحت از زندگیت میرفتم کنار چون اینقدر عاشقت بودم که حتی یک لحظه تحمل دیدن ناراحتیتو نداشتم ولی تو.........

میدونم نوشتن این حرفها فاییده ای نداره اما نا امیدی گناه کبیره است مگه نه؟

منم ناامید نمیشم و برای دیدنت ثانیه شماری میکنم

اگه یه وقتی این نامه رو خوندی بدون که دوست داشتن من٬ عشق من ٬هوس نبود!

عشق واقعی بود چون هنوز دوست دارم با اینکه بهم بدی کردی همیشه واست دعا میکنم

عشق من کاش عاشقم بودی

تقدیم به عشق بی وفای من..

به امید دیدن دوباره تو....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 18:5  توسط سمیه  | 

چند جمله زیبا از بزرگان

رویاهایت را فرو مگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید زندگی را آهنگی نباشد.

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر میشود و هر گاه که تنگ آن را درشت گیری آسانتر از کف رود.

انگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت٬عشق را از زندگی خویش رانده ای.

همه چیز در آن لحظه به پایان می رسد که قدمهای تو باز ایستد.

هرگز امید را از کف مده ٬آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.

هر روز٬همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای.

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 15:56  توسط سمیه  | 

بهانه

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو٬دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و ترا به ساحل دیدم

گفتی بیا و لحظه ای مجنون باش

 مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

 گل دادم وبا ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

  از لهجه بی وفاییت رنجیدم

 گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 13:39  توسط سمیه  | 

کاش میدونستی چقدر دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 13:17  توسط سمیه  | 

کاش میشد

كاش ميشد هيچ کس تنها نبود

کاش ميشد ديدنت رويا نبود

گفته بودي با تو مي مانم ولي

رفتي و گفتي که اينجا جا نبود

ساليان سال تنها مانده ام

شايد اين رفتن سزاي من نبود

من دعا کردم براي بازگشت

دست هاي تو ولي بالا نبود

باز هم گفتي که فردا ميرسي

کاش روز ديدنت فردا نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 17:23  توسط سمیه  | 

برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم ،

 اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم ، احتیاج به جوانی دارم . ژوبرت

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 12:43  توسط سمیه  | 

پوچ

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی

می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

نا شکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی

آخرین بار

آخرین لحظه تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالیدو من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گر چه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه٬هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو؟

کیستی تو؟

ندانستم

افسوس.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 10:56  توسط سمیه  | 

                                    دوستت دارم                                                                                   

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 13:5  توسط سمیه  | 

 

 هنوز عاشق ترینم ای تو تنها باور من

به غیر از با تو بودن نیست هوایی در سر من

هنوز عطر تو مانده در فضای خانه من

هنوزم بی قراره این دل دیوونه من

فراموشم نکن

تویی تنها دلیل بودن من

به یاد من باش

فراموشم نکن...

             

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 19:30  توسط سمیه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 17:18  توسط سمیه  | 

دختر تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 14:42  توسط سمیه  | 

 نه!

این قرارمون نبود

تو بی خبر بری

من خسته شم که تو٬

بی همسفر بری

                            نه!

                        این قرارمون نبود

                       من رنگ شب بشم

                       تو سر سپرده شی

                      من جون به لب بشم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 14:32  توسط سمیه  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 14:50  توسط سمیه  | 

عشق از دست رفته

کسی را دوست دارم که سالهاست از پیشم رفته

اما من باور نکردم

در ته مانده های ذهنم معشوقی را پنهان کرده ام

      که هیچگاه دوستم نداشت

                         هیچوقت لبخندی واقعی

                                              حتی قطره ای اشک

                                                               یا شاید لحظه ای انتظار

                                                                                         برایم نداشت

برای چه هنوز دوستش دارم٬نمی دانم    

                                                              ولی هنوز!

   ولی هنوز هم توی تک تک قطره های بارون خاطرات روزهای بودنش را

می بینم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 15:26  توسط سمیه  | 

شکوه

باز گریه کردم

                                   

باز به هوای با تو بودن گریه کردم

 

             باز شکوه کردم

 

            باز از دوری تو شکوه کردم   

من که چنین مشتاق توام

 

     تو بگو که در این دیار بی وفا مشتاق کیستی؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 14:53  توسط سمیه  | 

کاش رفتنت کوتاه بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 19:53  توسط سمیه  | 

حرف دل

هیچکس با من در این دنیا نبود

 

هیچکس مانند من تنها نبود

هیچکس دردی زدردم بر نداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچکس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعری مرا از بر نکرد

هیچکس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نشست

هیچکس آن یار دلخواهم نشد

هیچکس دمسازو همراهم نشد

هیچکس جز من چنین مجنون نبود....

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 18:55  توسط سمیه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 17:52  توسط سمیه  | 

ای کاش

آنکه می گوید: دوستت دارم٬

 

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید.

هزار کاکلی شاد در چشمان تو٬

هزار قناری خاموش در گلوی من

ای کاش

ای کاش عشق را زبان سخن بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 17:40  توسط سمیه  | 

یادمان باشد

یادمان باشد:

اگر شاخه گلی را چیدیم

                              وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن٬هنر انسان نیست

                              گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد:سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 17:17  توسط سمیه  | 

خدایا

   من در کلبه فقیرانه خود

        چیزی دارم

که تو در عرش کبریایی خود نداری

   من چون تویی دارم

            و تو چون خود نداری .......

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 14:36  توسط سمیه  |